خداحافظ دیگه رفتم پایان ثانیه منم هرجا که ساعت ببینم عقربه هاش و میشکنم
حتی نشد واسه یبار من بدیات خوب کنم خورشید و کشتم که دیگه خودم به جات غروب کنم
سلام به دوستان گلم

امروز یعنی ۲۲ اردیبهشت درست یک سال از آشنائی ما میگذره
پارسال برای اولین بار ساعت ۱۱:۲۵ دقیقه شب بهم زنگ زد تا اذان صبح باهم حرف زدیم.
واقعا" یادش بخیر انگار همین دیروز بود
هرکی اومد دوسه روزی از دلم بازیچه ای ساخت دلمم مثل عروسک ساده بود دل به دلش باخت
بیخیال ما این آخرین آپ با ۴ تا شعر تموم می کنیم امیدوارم هرجا که هستید فقط شاد باشید
قول میدم هر چند روز بیام به همتون سر بزنم و کامنت ها بخونم
شاید یک وقت دیگه یک جای دیگه با یه اسم دیگه با یه وبلاگ دیگه زدم و اومدم سراغ همتون
((شاید))
فقط ما رو از خودتون بی خبر نزارید و فراموش نکنید
آرزومند آرزوهای زیبای شما حمید((pep ))
*****
سارا به سین سفره ما ایمان ندارد
بعد از آن تصمیم کبری ابر ها هم
یا سیل می بارد یا باران ندارد
بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا هم کلاس اولی ست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیس ما پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن...
نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
*****
نیمه شب آواره و بی حس وحال در سرم سودائی جانی بی زبان
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
ازجدائی یک دوسالی میگذشت یک دو سال ازعمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم وسر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای ازآن شب زنده داری تاسحر وای از آن عمری که با او شدبه سر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش:درعشق پابرجاست دل گر گشائی چشم دل زیباست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت: در عشق وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون توئی مخمور , خمارم بدان
گفتم:عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هریادی به دل مدفون شده عالم از زیبائیت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه ازسرم بردعقل وهوش
دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبانبود
روزگار , اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ماسنگی نهاد بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهدوپیمان راشکست
بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست
باکه گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد باین وصل او قسمت نشد این گدا را مشمول آن رحمت نشد
عاشقان راخوش دلی تقدیرنیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب ازغم شدم ذره ذره آب گشتم , کم شدم
عشق من ازمن گذشتی خوشگذر بعد از این حتی تو اسمم را مبر
خاطرات ام را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگه
آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر که هست
باش با او یاد تو ما را بس است
*****
ميشد از بودن تو عالمي ترانه ساخت
كهنه ها رو تازه كرد از تو يك بهانه ساخت
با تو ميشد كه صدا همه جا رو پر كنه
تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر كنه
اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي
كور و كر بازيچه باد مثل يك بادبادكي
دل سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم
تو رو خيلي دير شناختم وقتي كه تموم شدم
نه يه دست رفيق دستام نه شريك غم بودي
واسه حس كردن دردام خيلي خيلي كم بودي
توي شهر بي كسيها تو رو از دور ميديدم
تا رسيدم به تو افسوس به تباهي رسيدم
شهر بي عابر و خالي شهر تنهايي من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه ميشه از عروسك شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزي كه نيست شد روي دريا خونه ساخت
*****
این هم یکی از اولین شعر هائی که تو وبلاگ نوشته بودم
در کنار جاده ایستاده بودم
به امید دیدارش
او را میگویم
نیامد
نگرانش بودم
پیغامش دادم
باز نیامد
پیک فرستادم
جوابم نداد
نامه هایم را نخواند
آنقدر دیر کرد
که من خود رفتم
متعجب شد گفت :
همه فرار میکنند
اما تو خود آمده ایی
آری من خود رفته بودم
خسته و افسرده
دلگیر و دلشکسته
رفتم تا با رفتنم به همه بفهمانم که من هم بودم
اما آنها مرا ندیدند
حال رفتم تا شاید بارفتنم یادم کنند
هر چند میدانم که فراموش شده ایی بیش نیستم...
